![]() |
![]() |
|
|
سلام دلم گرفته هیچ کس منو به خاطر خودم نمی خواد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:41 توسط سارا |
|
|
سلام خیلیییییییییییییییییییی خوشحالم 5 روز تموم تعطیلیم کاش کنکور نبود اون وقت تموم این 5 روزو می خوردمو می خوابیدمو فیلم می دیدم این ماهواره هم شورشو در اورده بک روز قطعه یک روز وصل خدا رو شکر روزگارم بد نیست با اینکه روابط عمومی افتضاحی دارم اما دارم یه دوستایی پیدا می کنم با یکی دوست شدم که خیلی شبیه گل شیفته فراهانیه ولی دوست صمیمی ندارم گرچه به تنهاییو خلوت دارم و این چیزا دیگه برام عادیه تنها چیزی که اذیتم می کنه درد دوری تو و دست روی دست گذاشتن خودمه اینکه توی یک تردید بزرگ دست وپا می زنم و نمی دونم برای آینده ام چی کار کنم فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:17 توسط سارا |
|
|
سلام بالاخره اومدم مگه این درسا وقت سر خاروندن به آدم میدن زنگ آخر مدیرمون گفت اگه بچه ها حاضر باشن برامون قطار می گیره برای قم یک لحظه دلم گرفت آرزو کردم کاش می بردنمون اصفهان آخه تو الان اونجایی گرچه اگر هم می بردن من آدمی نبودم که در به در دنبالت بگردم تا پیدات کنم من ادم بی عرضه ایم که هیچ وقت جرات رفتن به طرف ارزوهامو ندارم امروز صبح با یکی از بچه ها که می اومدیم می گفت سال دیگه می خواد بره برای مهمانداری تست بده تازه پارتی هم داره بهم گفت تو هم بیا گفتم نه گفتش تو حتما کنکور بازیگری میدی بدی گفتم چرا همچین فکری می کنی گفت همینطوری گفتم اره درست حدس زدی نمی دونم چرا همیشه اینقدر تابلو خودمو لو میدم فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:48 توسط سارا |
|
|
سلام چند وقت که همش دارم بدبیاری میارم اون از دو هفته پیش که کارتمو اشتباها تجربی زدن و کلی بدبختی سرم اومد اینم از الان اول آبان آزمون دادم هنوز کارنامه مو ندادن هر چی هم بهشون می گم می گن چون رشته ات رو جابجا زدن هنوز کارنامتو نفرستادیم یک بار هم یک چیز دیگه کارنامه بچه های دیگه رو که دادن هر چی سنگه زیر پای لنگه بگذریم هر چی می گذره درسا سختتر می شه دیشب چقدر دلنوازان قشنگ بود حال کردم فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:33 توسط سارا |
|
|
سلام دلم گرفته از چرخش روزگار و اینکه چقدر زود چهره واقعی آدما رو نشون می ده چند روز پیش یکهویی خیلی دلم گرفت برای اینکه با همکلاسیهای پارسالم توی یک کلاس نیستم مخصوصا برای اون دوستم که همیشه ردیف آخر کلاس می نشست و تیکه می انداخت صبح که مدرسه رفتم دیدمش چون روابط عمومی اش خوبه چند تا از همکلاسیاش باهاش دوست شده بودن اونم باهاشون گرم گرفته بود و دیگه به همکلاسیای پارسالش محل سگ نمیذاشت خیلی خودشو گم کرده بود دیگه حالم از هر چی دوست بهم می خوره حالا بدبختی اینجاست که روابط عمومی من در حد افتضاح و از هر کسی که فکرشو بکنین سختتر دوست پیدا می کنم هکلاسیای پارسالم هم دارن با بچه های کلاسشون دوست می شن دیگه محلم نمی ذارن و من موندم با این حلقه تنهایی که هروز تنگ تر می شه و فکر تو که بعد دوسال هنوز از سرم بیرون نرفته و این پاییز دل انگیز ...فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:23 توسط سارا |
|
|
سلام مودم مون سوخته بود یک مدت نبودم مدرسه ها هم که دیگه شروع شده و آخر بدبختی مخصوصا امسال که همش نکبته با همکلاسی های پارسالم توی یک مدرسه ایم ولی کلاسامون جداست تو هر کلاسی یک نفرمونو گذاشتن ومن تنهای تنهام البته خداروشکر دارم چند تا دوست پیدا می کنم فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:4 توسط سارا |
|
|
وایییییییییییییییییی....خیلی خوشحالم کلاسام تموم شد خدا رو شکر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:25 توسط سارا |
|
|
باورم نمیشه دو هفته دیگه باید برم مدرسه هیچ وقت به اندازه امسال از مدرسه رفتن نمی ترسم امسال سال بدبختیه سال مثلا سرنوشت ...چقدر زود اول مهر آخرین سال تحصیلیم داره میاد با وجود اینکه زیاد عاشق مدرسه و بچه ها نبودم اما اما دوست ندارم به این زودی تموم شه دوست ندارم بزرگ شم از همون بچگی این طوری بودم دوست نداشتم بزرگ شم خدا جون کاری کن تابستون تموم نشه لطفا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:11 توسط سارا |
|
|
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زتد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:11 توسط سارا |
|
|
همیشه احساس می کنم به خاطر دختر بودنم حقم داره ضایع می شه شاید اگه پسر بودم می تونستم به خیلی از آرزوهام برسم می تونستم راحت برم تهران و برای خودم خونه جدا بگیرم و به بزرگترین آرزوم یعنی بازیگر شدن والبته یک روز هم تورو از نزدیک ببینم اما تو این شهر کوچیک هر کار هم بکنی به جایی نمی رسی بابام آدم بدبخت ومظلومیه هیچ وقت نمی تونه از حقش دفاع کنه همیشه توی دعواهام با داداشم با اینکه خیلی اذیتم می کنه اما بازم طرف داداشمو می گیره ومنو جلوی کل خانواده تحقیر می کنه داداشم یک تنبل بی خاصیتیه که هر کار دلش خواست کرد حتی یک بار رفت زندان اما محبوب مامانو بابامه برعکس من که همیشه مطابق میلشون رفتار کردم و تحقیر شدم دیگه از این زندگی خسته شدم دو ساله دارم بهت فکر می کنم اما برای رسیدن بهت هیچکاری نمیتونم بکنم خدایا کمکم کن.و..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:12 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من سارا هستم متولد بهمن 70 امسال می رم پیش دانشگاهی و رشته ام ریاضیه برای خودم آرزوها و اهدافی دارم که امید وارم بک روز بهش برسم عاشق تئاتر هستم این بود شرح وبلاگ من اگه خوشت نیمد همین الان صفحشو ببند
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
|
RSS
|